حكيم زجاجى
438
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پى پور طايى سپهر هدى * بيفكند بر خاك روزى ردا 430 كه تا آن سرافراز بر سر نشست * ز خورشيد تابنده برتر نشست پى عكرمه خواجه اكرام كرد * فلك را بدين لطفها رام كرد تواضع به خلد برين بهتر است * تواضع يقين كار پيغمبر است تواضع كن اى مرد گردنفراز * كزاينجا شود عمر مردم دراز تكبر كند آدمى را نژند * تواضع كند خلق را سر بلند 435 سرافراز هارون باآفرين * بدى با بزرگان دين همقرين شدى يار با اهل دانش مدام * از ايشان نگشتى جدا صبح و شام نماندى كه از بهر مذهبگرى * بدى در ميان سران داورى درآندم كه او گشت مير و امام * به دو كرد يحياى برمك سلام وزارت ورا داد حالى امير * همان روز كردند نامش وزير 440 شد آن خواجه پروردگار امين « 1 » * به بالا از آن رفت كار امين پدرخواندى [ آن ] شاه او را ز مهر * گشادى به ديدار آن خواجه چهر ز رفعت به جايى رسيد آن وزير * كه در چشم او شد وزارت حقير همه كار گيتى به دو بازگشت * بلند و بزرگ و سرافراز گشت ز بخشش نياسود سرور دمى * بر او آفرينخوان شده مردمى « 2 » 445 بدى خاك در چشم ، سيم و زرش * به گردون گردان از آن شد سرش به سر برد زاينسان ده و هفت سال * بر همتش بود سيمين ، سفال « 3 » زمانه به بد برده بد كار او * ز ناگاه بشكست بازار او فلك سفلهپرور بد ايشان كريم * نماندند در كامرانى مقيم كريمان عالم ، چنين مىروند * جگرخسته زير زمين مىروند 450 همان حاجبش بود فضل ربيع * كه بد تازهرو همچو فصل ربيع به طوس آنچنان شير ، بارى بمرد * اگر نيك بد نام اگر بد ببرد كنون مشهد طوس جاى وى است * در آن خاك خلوت سراى وى است ز هجرت شده چونكه آن حال بود * سه سال و نود [ بعد ] صد سال بود
--> ( 1 ) متين ( 2 ) بلى ( 3 ) سيم سفال